<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های داریوش زمانی</title>
<link>http://massir.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Apr 2012 20:53:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از طالبی تعجب کردم</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;وقتي ديدم در اصفهاني كه سينمادارهايش حاضرند فيلمي مثل پيتزا مخلوط را شش ماهي روي پرده نگه دارند ولي فيلم 33 روز را مثل سيزده پنجاه و نه بعد از يكي دو هفته از روي پرده پايين مي كشند و يا فيلمي مثل شكارچي شنبه هم اصلا رنگ اكران را به خود نمي بيند، در چهار سينما قلاده هاي طلا را اكران مي كنند خيلي تعجب كردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از شهرهاي ديگر خبر ندارم. ولي از قصه سينماهاي اصفهان سر در نمي آورم. كلا ميل شان به فيلم هاي خاصي مي رود براي اكران، مگر اينكه از نظر اقتصادي قضيه بصرفد براي شان و گرنه كه هر چه فيلم بي مايه تر باشد روي پرده ماندگارتر است. هر چه هم كه مي گذرد گمانم مي رود به سمت مافيايي يا چيزي شبيهش كه سينماهاي اصفهان را مي گردانند. حکما فروش بالای قلاده های طلا در این تصمیم خیلی خیلی موثر بوده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البته نا گفته نماند از طالبي هم تعجب کردم با اين فيلمش. مي شود گفت تا بحال هیچکدام از فیلم های طالبي را كامل نديده ام. يك سري اش را كه نه اكران كردند و نه حتي پخش. حتي به كجا چنين شتابانش را هم كامل نديدم. خوشمان نیامد از آن فیلم. شايد به خاطر بازي رضا رويگري در آن سريال بود كه اصلا خوشم نمي آيد از بازي اش. حتي در مختار نامه هم بدترين بازي را بين بازيگران داشت طفلی. رویگری کجا و آن توصیف از کیان کجا. اما قلاده هاي طلا خيلي فرق مي كرد. خيلي خوب ساخته شده بود. انتظار اين كيفيت را از طالبي نداشتم. خوشمان آمد از اين فيلم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قلاده هاي طلا خيلي شبيه فيلم هاي هاليووديست. البته نه از نظر جلوه هاي وي‍ژه و مسايل اخلاقي، بلكه از نظر داستان و روايت. فكر نمي كردم طالبي در اين تراز فيلم بسازد. دقت کرده اید که منتقدین نمی توانند بگویند قلاده های طلا قصه ندارد؟! البته از نظر جلوه هاي وي‍ژه هم قشنك كار شده بود و كيفيت صحنه هاي خوب از كار در آمده بود. ظاهرا كارگردان هاي ارزشي سينماي ايران حركت خوبي را در جهت كيفيت تصويري فيلم هايشان شروع كرده اند و فيلم ها را واقعا به سمت هنري شدن مي برند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خيلي دلم مي خواست بروم و گشت ارشاد را هم ببينم تا بيشتر از حميد فرخ نژاد و بازي خوبش بدم بيايد ولي نشد كه بشود. خيلي سمج نشدم كه ببينم اين حميد خان با اين استعداد بازيگري خوبش تا به حال فيلمي بازي كرده كه در آن توي سر ارزش هاي مردم نكوبيده باشد يا نه. تا بحال كه هر چه از حميدخان ديده ام به مذاقم خوش نيامده. به قول علمای سیاست پرنسيب دار است اين بازيگر. شما را نمي دانم ولي براي من كه جزو نشانه هاي سينما شده. از علائم فيلم هاي ضد ارزشي باحال است.&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 20:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سانچو پانزاهای سیاسی</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img width=&quot;237&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;5&quot; height=&quot;227&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://massir.persiangig.com/image/sancho%20panza.jpg&quot; /&gt;داستانش را که می دانید حتما. یار و همراه و خدمتکار دن کیشوت است. یا شاید هم بود. جناب سانچو پانزا را عرض می کنم خدمتتان. همانکه سوار خرش می شد و راه می افتاد دنبال این شوالیه متوهم و خیالاتی و اسلحه اش را می برد برایش. همان موجود کوچولو و تپلی که معمولا زیر سایه بزرگ دن کیشوت پیدایمان نیست و کمتر می بینیمش طفلک را. همان که دنبال دن کیشوت راه می افتاد تا او به رویاهایش برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اینکه داستان بود و غیر واقعی. نمونه های واقعی اش هستند در این دوره و زمانه. نه تنها در این دوره و زمانه. بلکه همیشه بوده اند. شاید اگر نبودند، سر و کله چنین شخصیتی پانصد سال قبل در معروف ترین رمان اسپانیایی پیدا نمی شد. نه حتی آنجا؛ که شاید گوسفندهای قلعه حیوانات جورج اورول هم نقشی مشابه را بازی می کنند برای نویسنده که برای خودشان جایی باز کرده اند آنجا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شخصیت نماد کسانی است که دنبال رویاهای دیگران راه می افتند! حرف کمی نیست ها؛ یک بار دیگر بخوانید: &quot;کسانی که دنبال رویاهای دیگران راه می افتند!&quot; این گونه افراد از عناصر اصلی دموکراسی به حساب می آیند. کسانی که باید باشند تا کسانی که خود متخصص خوانده هستند بیایند و زمام امور مردم را بدست بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیاسیون دوست دارند کسانی مثل همین سانچو پانزای مذکور را داشته باشند که دنبال رویاهای آنها راه بیافتند. اگر هم نداشته باشند سعی می کنند بدست بیاورند چنین امتیازی را. نمونه معاصرش را در همین تاریخ سیاسی خودمان داریم. همان هایی که در سال های نچندان دور نقش وارد کننده فشار از پایین به نظام را در نظریه &quot;فشار از پایین؛ چانه زنی از بالا&quot; بازی می کردند سانچو پانزای عناصر سیاسی آن زمان بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشجویانی که موظف بودند دانشگاه و به تبع آن مملکت را به آتش بکشند تا برخی در آن بالا به رویاهایشان برسند. ایفای همین نقش بود که کمر جنبش دانشجویی را شکست و قدر و منزلت آن را کم کرد. کسانی که روزی مستقل بودند و راه می افتادند و سایرین را راه می انداختند و پیش رو بودند کارشان به جایی رسید که تحکیم وحدتی بودن شد یک فحش سیاسی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img vspace=&quot;5&quot; hspace=&quot;5&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;width: 258px; height: 200px;&quot; src=&quot;http://massir.persiangig.com/image/uk.jpg&quot; /&gt;همین قضیه حمله به سفارت انگلیس توسط دانشجویان را هم از جهاتی می توان در همین راستا دید. شاید از نظر مجریان این قضیه و یا ناظران بی طرف! کسی مثل من که فوقش دو سه سالی در دانشگاهی در منتهی الیه شمال غربی کشور سابقه فعالیت در انجمن اسلامی دارد حق اظهار نظر در این قضایای کلان را ندارد و به قولی این فضولی ها به من نیامده که در مورد جنبش دانشجویی اظهار نظر کنم. اما چه می شود کرد؛ احساس خطر می کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی الفاظ و اشارات و تمثیل های اصلاح طلبانه در متن دارد زیاد می شود. ولی نگران نباشید. خبری نیست. قضیه اصلا اعتراض به قطع رابطه با انگلیس نیست چرا که این قطع رابطه به هر حال جای خوشحالی دارد. مشکل از آنجا رخ می نماید که عده ای که از آنها انتظار می رود تصمیم ساز باشند به دنبال تصمیمات دیگران می دوند. کسانی که از پشت پرده ماجرا خبر دارند بهتر می توانند تحلیل کنند ولی ظاهر ماجرا هم خیلی موجه نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالهاست یکی از اصلی ترین شعارهای جنبش دانشجویی استکبار ستیزی است و هیچ عمل خاصی در این رابطه از آنها دیده نمی شود. تنها تجمع های گاه و بیگاه جلوی سفارت که البته اصلا چیز بدی نیست ولی ناکافیست. هیچ فشاری به مراجع قانونی و ظاهرا انقلابی وارد نمی شود. حتی هیچ درخواستی. و به یکباره پس از تصمیم مجلس، حمله به سفارت انگلیس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رد پای سانچو پانزاهای کوچکتر هم در همین قضیه دیده می شود. تشکل هایی که موج حمایت از این حرکت را به راه انداختند و تجمع برگزار کردند و بیانیه دادند. چرا تشکل های دانشجویی در جای جای کشور باید حمایت از اتحادیه های دانشجویی را به عنوان یک فریضه برای خود بدانند و همیشه پا جای پای اعضای اتحادیه هایشان در تهران بگذارند؟ اصولا این اتحادیه های دانشجویی هستند که هویت خود را از تشکل ها می گیرند و نه بالعکس. تشکل ها باید با استقلال فکری خود و با تفکر بومی خود و با نگاه به اصول و معیارهای اسلامی و انقلابی اتحادیه ها را از انحراف حفظ کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها اصلا نشانه های خوبی برای جنبش دانشجویی نیست. سرنوشت تحکیم وحدت برای جنبش دانشجویی باید به عنوان یک تجربه تلخ همیشه جلوی چشم باشد. تحکیم وحدتی که به دنبال برآورده کردن رویاهای سیاسیون و به تبع تصمیمات آنها حرکت کرد با وجود تمام افتخارات و تاثیرگذاری های مثبتش در نهایت نابود شد. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;






















</description>
<pubDate>Fri, 23 Dec 2011 11:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفقا ناراحت نشوید الان وقتش نبود</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سفارت انگلیس تسخیر شد. آن هم زمانی که مجلس تصویب کرده بود سفیر انگلیس اخراج شود و سطح روابط کاهش پیدا کند. نمی دانم؛ شاید من بصیرتم نم کشیده و متوجه نمی شوم! شاید از همان بی بصیرت های ساده لوحی هستم که باید زبان به کام بگیرند و فضولی بیجا نکنند! نمی دانم؛ شاید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن زمان که سفارت آمریکا تسخیر شد چون دولت زبون بود و مرعوب و غرب زده مردم خودشان می بایست فکری به حال خودشان می کردند و دست به کار می شدند. اما حالا که مجلس کار خودش را کرده و مهلت دولت هم به سر نیامده این چه حرکتی بود که من به کنهش پی نمی برم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینهمه سال دست روی دست گذاشتیم و نشستیم نظاره کردیم جاسوسی روباه پیر را تا هر کاری که دلش می خواهد در این مملکت بکند، اما حالا که باید ساکت می نشستیم تا همه چیز طبق روال پیش برود چرا باید خود را وسط بیاندازیم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شور انقلابی دارید؟ دلتان برای مملکت می سوزد؟ می خواهید حال انگلیس را بگیرید؟ دوست ندارید جلوی دانشجویان سی سال پیش کم بیاورید؟ قبول. اما رفقا، دوستان، عزیزان؛ سروران الان وقتش نبود. دلتان می خواست از مصوبه مجلس حمایت کنید؟ صبر می کردید سفیر انگلیس را با گوجه بدرقه می کردید. نه اینکه با این کارتان کاسه کوزه مراجع قانونی را بر هم بزنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو هفته دیگر دندان سر جگر می گذاشتید تا واکنش دولت را ببینید. اگر باز هم کاری نمی کردند آنوقت حق داشتید سفارت انگلیس را شخم بزنید.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 21:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در راس زادگان</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه تکنیک قدیمی ولی به درد بخور هست که با کاربرد اون میشه خیلی غلطا کرد. اونم اینه که داد و بیداد الکی راه انداخت و با بهانه گیری و عیب جویی های بیخود و بی جهت یک جو روانی منفی علیه کسی که در دید همه هست حواس ملت را پرت کرد و بعد به کثافت کاری پرداخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه خیلی خیلی خوبش که اینجا خیلی خیلی مصداق داره همین مجلس محترم هشتم و نمایندگان عزیزتر از جان و در راس امور هستند. این بزرگواران که حتما خبر دارید اخیرا چه غلطی کرده اند منتظر بودند که رئیس جمهور دست توی دماغش کند تا شروع کنند توی مجلس از جایگاه در راس امور بودنشان استفاده کنند و علیه دولت جبهه گیری کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشد یک روز خدا توی سایت ها و روزنامه ها یک تیتر مخالفت با دولت در کنار قیافه مبارک یکی از این در راس زاده گان نباشد. هر روز با اعتماد به نفس کامل و با تمام وجود علت العلل تمام مشکلات مملکت از ازل تا به حالا گردن این دولتی های گردن شکسته انداخته و زبان فرسایی کرده اند. عالیجنابان خودشان از آن راس که هستند همه این خسارت های دولت را با چشمان مبارک دیده اند چون جایگاه شان آن بالا مالا ها و در راس امور است، طبیعی است که خیلی از چیزهایی را که مردم نمی بینند آنها می بینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم که حواس ملت به دولت پرت شده و تازه شیث و نصرتی هم که حواس برای کسی نگذاشته اند بهترین فرصت است که نان را بچسبانند. حیف تف که تو صورت این بی همه چیزها بیاندازند. وقتی مزایا پشت مزایا برای خودشان تصویب می کردند و صدای کسی در نمی آمد باید منتظر همچین روزی هم می بودیم. کارت سوخت و وام های بی قاعده و مدرک فوق لیسانس و حالا هم حقوق مکفی! و شاید مزایای ریز و درشتی که حداقل من یکی از آن ها بی خبرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهرا نشستن روی آن صندلی های وی آی پی سبز عوارض خان زادگی حضرات را تشدید کرده و این خوانین در راس زاده را به این توهم انداخته که مملکت واقعا خر تو خر و هرکی به هرکی است. نمی دانم این حضرات که همیشه خدا 90 نفرشان غایب هستند و آنهایی هم که هستند آنقدر به خودشان زحمت نمی دهند که آن انگشت صاحب مرده را روی دگمه رای بگذارند و لااقل یک رای ممتنع بدهند چقدر احساس می کنند که همین حقوقی که الان می گیرند حلال است که حالا آمده اند و برای خودشان حقوق مادام العمر تصویب کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم این سنت های نبوی و علوی کی قرار است در این مملکت درست و حسابی اجرا بشود. بالاخره چه کسی مصداق حاکم اهواز در زمان حضرت علی (علیه السلام) است. اختلاس و رانت و دزدی و فساد اداری و اقتصادی چه ویژگی خاصی باید داشته باشد تا بتوان برخورد شایسته با مفسد کرد. آبرو برای مملکت نگذاشته اند، مردم را به نظام بی اعتماد کرده اند، هزار و یک مزایا برای خود تصویب کرده اند، هیچ برخوردی هم با آن ها صورت نمی گیرد. لااقل آن آرم جمهوری اسلامی را از بالای مجلس بکنید تا خیال ملت راحت شود.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2011 10:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمریکا حمله نکرده شکست خورده</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اتوبوس توی ترافیک گیر کرده بود. سانت سانت جلو می رفت. ملت هم کلافه شده بودند. ترافیک به این سنگینی در این مسیر سابقه نداشت. از میدان انقلاب تا شهدا وضعیت همین بود. به میدان شهدا که رسیدیم فهمیدیم به خاطر مترو عرض خیابان فقط برای عبور یک ماشین باز است و به همین خاطر ترافیک شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بغل دستی ام که یک مرد حدودا چهل ساله بود چشمش که به حصار کارگاه ایستگاه مترو میدان شهدا افتاد ماجرای افتادن یک سانتافه داخل کارگاه ایستگاه متروی دروازه شیراز و کشته شدن راننده و نگهبان کارگاه را تعریف کرد. من هم که ماجرا را از اخبار دیده بودم هم کلامش شدم. از همان اوایل بحث هم پسر بچه ده دوازده ساله ای که بگی نگی روابط عمومی اش هم خوب بود هیجان زده پرید وسط تعریف ما و از چند و چون ماجرا می پرسید: چی؟ کِـی؟ کجا؟ چرا؟ نه بابا...؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعریف ماجرا تمام نشده بود که همان پسر بچه که احساس می کرد یکی از ارکان مباحثه است بحث را عوض کرد و از تهدید ایران توسط آمریکا گفت و در لفافه نظر حاضرین را جویا شد. من که خسته بودم و حال و حوصله بحث سیاسی _ امنیتی را نداشتم بی حوصله از پنجره بیرون را نگاه کردم و با لحنی آمیخته به چاشنی نیش خند و طوری که بغل دستی ام بشنود گفتم حمله کنه تا کار یکسره بشه. خسته شدیم از سی سال بلاتکلیفی! بغل دستی ام هم که خنده اش گرفته بود بعد از اینکه گفت اگر آمریکا حمله کند به جنگ می رود گفت حداقل سابقه اش به درد بچه هایش می خورد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکرهای نافرم نکنید. منظورم از قلمی کردن این ماجرا به هیچ وجه طعنه و کنایه نبود. کاری به خوب و بد مزایا و امکاناتی که در اختیار اهالی کوچه جهاد و شهادت قرار گرفته ندارم. قرار نیست هرکس از راه می رسد به افتخار آفرینان مملکت لگد بپراند! منظورم از این ماجرا معنایی بود که زمینه این جمله آخر را سبب شده. این روز و روزگار تقریبا کسی هرچقدر هم که خائن و وطن فروش و بیگانه پرست و متوهم و دیوانه هم که باشد پیدا نمی کنید که جمله ای با این مضمون بگوید: &quot;خدا کند آمریکا به ایران حمله کند و ما را نجات دهد!&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام نگرانی هایی که در صحبت های مخالفین جنگی دیگر می توان دید حداکثر در خسارت هایی که به کشور وارد می شود خلاصه می شود. پیش بینی عقب افتادن ده، بیست، سی و یا حتی صد ساله کشور بیشترین ترس مخالفین جنگ است. تمام این سخنان و تحلیل ها یک دلیل بیشتر ندارد آنهم اینست که نتیجه ای جز پیروزی ایران در جنگ احتمالی در ذهن مردم جای ندارد و تمام تحلیل ها بر این پیش فرض استوار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کسی می گوید به جنگ که بروم حداقل برای بچه ام خوب می شود معنایی جز این ندارد که نظام پس از جنگ احتمالی را همین نظام حاضر می داند نه نظامی که حاکمش یک ژنرال چکمه پوش آمریکاییست. چنگ و دندان نشان دادن های گاه و بیگاه آمریکا و پارس های پیاپی سگ دست آموزش هم ثمری جز تقویت این دیدگاه در ذهن مردم ندارد چرا که مردم مطمئنند اگر نتیجه دیگری برای چنین جنگی متصور می بود آمریکا در یکسره کردن کار تردید به خود راه نمی داد.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 14:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مصلی تا نمایشگاه مطبوعات</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&quot;سادگی مصلی بايد يادآور سادگی محل 
عبادت مسلمانان صدر اسلام باشد و شديداً 
از زرق و برق ساختمان‌های مساجد اسلام آمريكايی جلوگيری شود.&quot; جمله ای که 
زمان رفتن به مصلی از جلو چشم رژه می رود. از ساختمان نیمه کاره اش گرفته 
تا داربست هایی که سالهاست بر بدنه این ساختمان نیمه کاره بسته شده اند تا 
سنگ فرش های تکه تکه شده و تا آرماتورهایی که در انتظار تکمیل این ساختمان 
رد گریه خونینشان بر بدنه سازه مانده است، همه و همه فریاد می زنند ظلمی را
 که به خاطر گوش نسپردن به این فرمان امام واقع شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;width: 390px; height: 127px;&quot; src=&quot;http://musalla.ir/Portals/0/Images/01.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
مصلایی که به خاطر این ظلم و سعی بر بنای مجللش نه محل برگزاری مراسم عبادی
 که محل برپایی نمایشگاه های رنگ و وارنگ از نخود و لوبیا گرفته تا کاغذ 
پاره شده! بعد از نمایشگاه کتاب این دومین باری بود که به مصلی می رفتم و 
این بار برای برای دیدن نمایشگاه مطبوعات! نمایشگاهی که هنوز هم متوجه 
فلسفه برگزاری آن نشده ام. واقعا جمع کردن تمام مطبوعات زیر یک سقف برای یک
 هفته چه سودی برای مردم دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گشت و گذار من در نمایشگاه سه چهار ساعتی بیشتر طول نکشید که بیشترش هم به 
صحبت با دوستان گذشت. بیشتر دوست داشتم ببینم تصویری که از گردانندگان 
روزنامه ها و خبرگزاری ها در ذهنم تصویر کرده ام چه اندازه با واقعیت تطبیق
 دارد. از غرفه های یک وجبی دانشجویی تا برپا کردن غرفه هایی که حکما با 
هزینه های چند ده میلیون تومانی سرپا شده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی با آنچه تصور می کردم تیپ و قیافه ها تفاوت نداشت. شاید تصوراتم خیلی خوشبینانه تر هم بود. از تیپ و قیافه های 
روشنفکرانه و ریش پرفسوری و مانکن هایی با مانتو های تنگ و کوتاه و روسری 
های دکوری و قیافه های بزک کرده تا حزب الهی های قد بلند و خوش تیپ که ابزار دست باندهای سیاسی 
هستند. این را به رفقایی هم که وارد حوزه رسانه شده بودند گفتم. گفتم این کارها عاقبت به خیری ندارد برایتان. ناراحت هم شدند حتما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فضا خیلی سنگین و غیر قابل تحمل بود برایم. دیدن همه کسانی که در رسانه 
هایشان اخبار و تحلیل های دروغ منتشر می کنند و فضایی تیره از مملکت ارایه می دهند و آرامش فکری مردم را بر هم می زنند در کنار هم و آن هم داخل مصلی
 طاقت زیادی می خواست که من نداشتم. این فضا را نمی خواهم به همه رسانه ها 
تعمیم بدهم و همه را با یک چوب برانم. اما این رویه در بین رسانه ها خیلی 
رایج است الحمدلله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا اگر مصلی را ساده ساخته بودند که می توانستند تمامش کنند کار به جایی می رسید که روزنامه ها و خبرگزاری ها بیایند از داخل مصلی کارشان را بکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;









</description>
<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 14:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به ملکه سلام کن</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بهترین فرصت است. نباید این فرصت را از 
دست بدهید. تا تنور داغ است نان را بچسبانید که معلوم نیست به این زودی ها 
دوباره چنین فرصتی به دست بیاوریدها؛ گفته باشم.  اگر واقعا می خواهید یک 
کاری صورت بدهید و به مراد دلتان برسید همین الان وقتش است. سر این ملت 
دلفین صفت قابلمه به دست که برای مرگ موش هم صف می کشند را فقط می توان با 
بهانه های مذهبی شیره مالاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبلا هم گفته بودم برای اینکه خیال خودتان و مردم را راحت کنید &lt;a target=&quot;_self&quot; href=&quot;http://massir.blogfa.com/post-102.aspx&quot; style=&quot;color: rgb(51, 51, 255);&quot;&gt;کرکره دولت را پایین بکشید و یک قفل بزنید درش و کلیدش را هم بدهید به مجلس.&lt;/a&gt;
 حالا هم که رهبری در بین توضیح در مورد انعطاف پذیری نظام حاشیه ای بر 
ماجرای حذف نخست وزیری زد، بهترین فرصت است برای اینکه میخ تان را بکوبید. 
ماجرا را نباید به همین راحتی مسکوت بگذارید. از من می شنوید قصه را سَر 
سَری نگیرید که اگر مفت مفت از چنگتان برود مفت باختید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتهی
 حساب شده باید جلو بروید و قدم به قدم. یکهو نروید سر اصل مطلب که همه چیز
 لو میرود و اساسی آبروریزی می شود و موضوع را باید تا مدت مدیدی بایکوت 
کنید. نکند مثل این صادق زیباکلام از هول هلیم توی دیگ بیافتید که خیلی 
ضایع است. طرف نه گذاشته نه برداشته زارت همون اول گفته&lt;a href=&quot;http://www.asriran.com/fa/news/185894/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%8A%D8%A7%D8%A1-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B2%D9%8A%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA#&quot; style=&quot;color: rgb(51, 51, 255);&quot;&gt; بیایید نخست وزیری را دوباره راه بیاندازیم&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 255);&quot;&gt;.&lt;/span&gt;
 حالا درست است که عصر عصر آزادی بیان است و به قولی مملکت خر تو خر است و هر کس هر
 چیزی که بخواهد می تواند بگوید؛ اما نباید نقشه ها را لو داد و فرصت ها را 
سوزاند که.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی دانم مگر آدم درست و حسابی توی اصلاح طلبان پیدا نمی شود که فوری یا می
 روند سراغ نوری زاده یا یقه سازگارا را می گیرند یا دست به دامن زیباکلام 
می شوند تا برایشان تئوری پردازی کنند؟! خیلی ضایع است آخه. هر روز هر روز 
توی صدای آمریکا و بی بی سی دارند حرف می زنند اینها. خوب معلوم است که 
بالاخره حرف کم می آوردند و برنامه ها را لو می دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا لو که می دهند بخورد توی سرشان. توی این بلبشو سوتی های ستم می هند. 
همین زیباکلام برگشته می گه نظام سلطنتی دموکراتیکه! آخه ننت خوب بابات خوب
 اینم حرفه می زنی؟! درسته کنتور نداره ولی حرف را اول مزه مزه می کنند بعد
 میگن. یا مثلا زارت همین اول کار گفته که چون انگلیس رئیس جمهور نداره ما 
هم می تونیم رئیس جمهور نداشته باشیم. نن جون کروبی هم می داند که الان وقت 
این حرف ها نیست آخه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;5&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.tkg.af/dari/images/stories/world/britain%20gueen%20%282%29.jpg&quot; /&gt;هدف می تواند خیلی آرمانی باشد. مثلا می توان هدف نهایی برقراری یک نظام 
دموکراتیک پادشاهی به مرکزیت لندن باشد. اما از الان نباید مطلب را لو داد 
که. مثلا تا مدتی و به صورت های مختلف باید از مزایای وجود نخست وزیر گفت. 
بعدش نماینده های مجلس را قلقلک داد و حس در راس امور بودنشان را تحریک کرد
 تا دست بجنبانند و در نطق های پیش از دستور و میان دستور و بعد از دستور 
نخست وزیر خواهی کنند تا تبدیل بشود به مطالبه ملی. بعدش می توان جنبش فتح 
دولت را در مجلس راه انداخت. بعد ریاست جمهوری را حذف کرد. بعد می شود کلید
 مملکت را داد به ملکه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.snn.ir/news-13900730175.aspx&quot;&gt;به ملکه سلام کن در snn&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.seratnews.ir/fa/news/39893/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86...&quot;&gt;به ملکه سلام کن در صراط نیوز&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Thu, 20 Oct 2011 23:10:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکاف عاطفی</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;img width=&quot;262&quot; vspace=&quot;5&quot; hspace=&quot;5&quot; height=&quot;289&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://massir.persiangig.com/image/ghahr.jpg&quot; /&gt;اگر آدم واقع بین باشد و یک جو انصاف بدهد، اصلا اما و اگر نمی آورد که همه چیز زیر سر همین شکاف عاطفی است و هر چه این آدم ابوالبشر از ابتدای تاریخش تا حالا بر سرش آمده بر گردن همین لامصب است. اصلا باور بفرمایید اگر این شکاف عاطفی نبود تاریخ اینقدر بالا و پایین نمی شد. چه بسا که اصلا تاریخی به معنای امروزین کلمه وجود نمی داشت که ملت از عنفوان کودکی  مجبور باشند سالی یک کتاب تاریخ پاس کنند. غیر از اینست؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور بفرمایید اگر ریشه همه وقایع تاریخی را واکاوی کنید و تاریخ نویسان هم نامردی نکرده و واو به واو واقعیت را نوشته باشند، متوجه می شوید که در تمام وقایع یکی یه جایی به یکی دیگه گفته بالای چشمت ابروست، اون یکی هم بهش برخورده و شکاف عاطفی شده و باقی ماجرا. خدا عالم است که به خاطر این شکاف عاطفی چه جنگهایی که واقع نشده و چه حکومت هایی که کله پا نشده اند و چه سیاست مدارهایی که سرشان بالای دار نرفته و چه مکاتبی که پا به عرصه وجود ننهاده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور نمی کنید؟! همین تاریخ معاصر خودمان از صدر تا ذیلش پر است از شکاف های عاطفی تاثیرگذار و جریان ساز. یک چرخی که در کتاب های تاریخ مدرسه و دانشگاه تان که بزنید و مثل من با چشم دل سر تا پای وقایع را ورانداز کنید دوزاریتان می افتد و حق را به من می دهید و به بصیرت من غبطه می خورید و آرزو می کنید که ای کاش لطف ایزد شامل حالتان بشود و یک ارزن شبیه من باشید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم برایتان از شکاف های عاطفی معاصر می گفتم. از احمدی نژاد شروع می کنم چون می دانم هیچ کسی را در دنیا پیدا نمی کنید که یک جورهایی نسبت به ایشان ارادت نداشته باشد. می دانید که چطور رئیس جمهور شد؟ اینطوری: یک روز حوالی انتخابات ریاست جمهوری 84 با رفقا نشسته بودند دور یک میز و گل می گفتند و گل می شنفتند و قربان صدقه هم می رفتند که یکهو شیطان آن وسط به یکی سقلمه زد و یک مرتبه از دهانش پرید که: &quot;آره اخوی! شما اونقدرها محبوبیت نداری. نمی خواد کاندیدای ریاست جمهوری بشی! همین علی کوچولو این مرد کوچک هست خیلی هم خوبه. خیلی هم محبوبه. رای میاره برامون این هوا.&quot; حرف به اینجا که رسید پای شکاف عاطفی به قصه باز شد. به احمدی نژاد برخورد و رفت تک و تنها رئیس جمهور شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این تازه اول ماجرا بود. دکتر که خودش تنهایی رای آورده بود همان رفقای مذکور را قاق انگاشت و هیچکدام را به کابینه راه نداد. آن ها هم شکاف عاطفی شدند و اینگونه اصولگرای مخالف احمدی نژاد با سردمداری توکلی اینا پا به عرصه سیاست نهاد و تا به امروز آنچنان در همه جا ریشه دوانیده که کس را یارای بالای چشمت ابروست گفتن به وی نمی باشد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا یک مثلا دیگر: بعد از این ماجراها احمدی نژاد قصه ما احساس کرد که دور و اطرافش از دوست و رفیق خالی شد و پشتش به جایی گرم نیست. این اصول گراهای منتقد هم که درون مجلس جا خوش کرده اند و هی چنگ و دندان نشان می دهند و چپ و راست استیضاح می کنند وزرایش را. خوب با این وضعیت طبیعی است که آدم شکاف عاطفی بشود و یکی یکی با همه قهر کند. خوب که دور و برش خالی شد و تمام سوراخ سمبه های دلش از لوث و جود اغیار خالی شد، مشایی آمد و چپید کنج دلش! شد یار و همراه و غم خوارش. وردست و کمک حالش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آنقدر هم کاربلد و کار راه بیانداز و خوب و مهربان بود که دکتر اصلا احساس کمبود نکند و خودش را بی نیاز از همه کس و همه چیز بداند. حتی بی نیاز از وکیل و وزیر! هرکدام از این وزرا که به مشایی می گفتند بالای چشمت ابروست، دکتر شکاف عاطفی می شد و وزرا سه سوت اخراج می شدند از کابینه طفلکی ها. نه! خدا وکیلی شما باشید شکاف عاطفی نمی شوید؟! می شوید دیگر. اینها هم شکاف عاطفی شدند رفت. بعدش هم دم و دستگاهی به هم زدند و جبهه ای به راه انداختند برای خودشان و شدند جبهه پایداری. تا چه پیش آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا یک مثلا قدیمی تر: یک روز هاشمی در راس یک هیئت بلند پایه رفت یک سفر دیپلوماتیک که رفقایش دور هم جمع شدند و همینطور دورهمی تصمیم گرفتند به جای گزینه هاشمی یکی نفر دیگه را کاندیدا کنند. هاشمی هم که از دیپلوماتیک برگشت و ماجرا را فهمید یکهو شکاف عاطفی شد و کارگزاران پا به عرصه وجود نهاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا یک مثلا قدیمی قدیمی: یک روز طلحه و زبیر رفتند پیش علی و گفتند یا علی سهم ما کو؟ بقیه اش را هم که می دانید چراغ بیت المال و این حرف ها... آنها هم شکاف عاطفی شدند و جنگ جمل را راه انداختند و باقی ماجرا که دیگر خودتان استادید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدیمی تر قدیمی ترش هم می شود قصه خلقت آدم که خدا به همه گفت بر آدم سجده کنید. شیطان هم بهش برخورد و شکاف عاطفی شد و ما را به این بدبختی و فلاکت انداخت که امروز می بینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعله ... همانطور که دیدید همه چیز زیر سر این شکاف عاطفی است و ما هرچه می کشیم از همین می کشیم. خداییش سعی نکنید کتمان کنید که حالم گرفته می شود اساسی. اگر بدانید با چه حال نزاری نشستم این ها را نوشتم تا برایتان روشنگری کرده باشم و یه نخود بر بصیرتتان بیافزایم. دارم بیهوش میشم از خستگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرض از اینهمه آسمان و ریسمان به هم بافتن اینکه اگر می بینید الان یک جایی یک کاری به هم گره خورده، بدانید و آگاه باشید که چندی قبل یکی از دست یکی دیگر شکاف عاطفی شده و الان فرصت کرده که طرف را یک گوشه ای یقه کرده و آن مقوله را تلافی کند. حالا ممکن است قضیه مال یک سال پیش بوده باشد یا دو سال پیش یا اصلا مثل شکاف عاطفی بوش از مسلمان ها قضیه مال چندین قرن پیش و مربوط به جنگ های صلیبی بوده باشد که عقده شده و توی گلویش گیر کرده و راه نفسش را بسته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه گیری هم اینکه عزیزانی که دارید برنامه ریزی می کنید تا در سال های آتی وکیلی وزیری رئیس جمهوری چیزی بشوید، اگر به فکر آلاف و الوف خودتان و چاپیدن بین المال هستید که هیچ؛ ولی اگر نیتتان خیر است و برای حال و هولش برنامه ای ندارید، شما را به خدا قسمتان می دهم از همین الان تکلیف خودتان را با این شکاف عاطفی مشخص کنید. نکند الان به هم بگویید بالای چشمتان ابروست و یک ماه و یا یک سال و یا اصلا یک دهه بعد صدایش دربیاید که ای دل غافل آن اوایل یکی شکاف عاطفی شده و الان تق کار درآمده که دیگر آن موقع کار از کار گذشته و جمع کردن قضیه کار حضرت فیل است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انصافا خیلی خاطرتان عزیز بود که نشستم و این ها را نوشتم ها. آنها که باید نکته را بگیرند، گرفتند؟&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;









</description>
<pubDate>Tue, 27 Sep 2011 20:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قـم نامه</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امان از دست این بچه ریشوهای متحجر! ولشان که می کنی از مشهد و قم سر در می آورند. قرار هم که می گذارند بعد از بوقی همدیگر را ببینند باز هم دست از این عادتشان برنمی دارند. نمیدونم مگه کیش را از اینا گرفتند! حالا کیش دوره، چالوس که دم دسته! صادق برام پیغام فرستاد که :&quot;فلان روز با چند تا از بچه ها قم هستیم. میای همو ببینیم؟&quot; جواب دادم که :&quot;باید بیبینم چیطو می شِد. اما گفته باشم اگه اومدم هزینه رفت و برگشتم با شوماستا.&quot; جواب داده که :&quot;جهنم و ضرر.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا برسم خونه و یه دوشی بگیرم و ساکم را ببندم ساعت حدودا سه بعداز ظهر شده. برای ساعت چهار با رسول قرار گذاشته بودیم ترمینال کاوه اما سه و نیم اونجا بودیم. بهش گفته بودم قرارمون شرکت همسفر؛ اما شنیده بود سیر و سفر؛ آخرش هم با یه شرکت دیگه رفتیم که اسمش یادم نیست. برای چهار و نیم بلیط گرفتیم. تازه یه ربع به پنچ رانندش در ماشین را باز کرد تا ملت سوار شن بعد هم وایستاد پای اتوبوس مسافر بزنه. یه ربع بیست دقیقه داد می زد: &quot;قم تهران قم تهران قم تهران&quot; این وسط هم هی رسول می گفت بریم با مسئول شرکت دعوا. منم می گفتم بی خیال. آخرش هم خودم جلوتر از رسول رفتم قاطی بازی! وسط دعوا هم مادر رسول زنگ زد بهش من دست تنها ادامه دادم! سرتونو درد نیارم، پنج و ده دقیقه راه افتادیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;5&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://massir.persiangig.com/image/20110916137.jpg&quot; style=&quot;width: 284px; height: 214px;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
حدودای نه و نیم قم بودیم. تا برسیم محل اسکان ساعت ده شده بود. بر و بچ قبل از ظهر رسیده بودن. ما که رسیدیم سر کوچه دو تا شون داشتن برمی گشتن (عجب قدمی!). ماچ و روبوسی و حال و احوال و خوش و بش با رفقا یه طرف, چشمای گرد شده محمود از دیدن من هم یه طرف. بهمن پارسال که رفته بودم ارومیه کلی اضافه وزن داشتم. یه شکم برا خودم دست و پا کرده بودم این هوا. اما الان گوش شیطون کر برای خودم یه پا باربی شده بودم!(:دی) خلاصه که اصلا باورش نمی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
این جماعت هرچقدر هم وارد زندگی شده باشند و سرشان به کار خودشان باشد، دور هم که جمع بشوند شروع می کنند از این حرف هایی بزنند که من بهشان میگم &quot;حرف های ابری و آسمانی&quot; بس که املند این جماعت. توی ابرها سیر میکنند انگار. هی از آرمان و این چیزهایی که من یادم رفته میگن. تازه اون هایی را که هنوز دانشجو بودن یا تازه فارغ شده بودن یا یه جورایی هنوز با دانشجوها مرتبط بودن را از روی ادبیات شون میشد تشخیص داد. خودم هم دست کمی ازشان ندارم ها البته. رسیده و نرسیده یقه حاج آقا را گرفتم و یه دو ساعتی درگیر بودیم با هم. اگر شام نمی آوردند تلفات می دایم آن شب یحتمل!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح که بیدار شدیم حاج آقا رفته بود و جمع خصوصی تر شده بود و می شد راحت تر صحبت کرد و از هر دری گفت. صبحانه را که زدیم به بدن دو سه ساعتی به سبک و سیاق قدیما گپ زدیم. از گذشته و حال و آینده گفتیم. کارایی که کردیم و می خوایم بکنیم. از اصلاح خودمون و مملکت و جهان!(:دی) آخر سر هم قول دادیم از حال هم بی خبر نمونیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست دقیقه به اذان زدیم بیرون. دو نفر رفتن حرم نماز جمعه و من و بقیه هم سر خر و کج کردیم طرف جمکران. طرفای دو و ربع هم از جمکران زدیم بیرون و رفتیم یه دیزی به عنوان نهار زدیم تو رگ. آی چسبید لامروت. بعدش هم زیارت حضرت و بعد هم با رسول راه افتادیم سمت اصفهان. وسط راه که اتوبوس دم یکی از این سوهان های حاج حسین و پسران وایستاد و اومدیم پایین، یه پونزده هزار تومنی از این کاسه کوزه سفالی ها سوغات خریدم. وقتی رسیدم خونه نزدیک بود پس بیافته حاج خانوم بسکه ذوق کرد. یه ماه پیش شنیدم داشت به خواهرم می گفت دلش  از این لیوانا که تو راه قم می فروشن می خواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه روز بعد دوباره صادق پیغام فرستاد که: &quot;دونگ شما می شه شش هزار تومن&quot; جواب دادم: &quot;قرار بود رفت و برگشت مهمون شما باشم که شد ده هزار تومن. با این حساب شما چهار هزار تومن بدهکاری عزیز.&quot; جواب داده: &quot;جهنم و ضرر مهمون ما باش.&quot; جواب دادم: &quot;مث که حواست نیست شما بدهکاری!&quot; فکر نکنم دیگه دعوتم کنه! تبریزیه دیگه ...&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;








</description>
<pubDate>Fri, 23 Sep 2011 19:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دموکراسی سگی سگی</title>
<link>http://massir.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستش را بخواهید حال و حوصله نوشتن درباره حوادث انگلیس را ندارم. تشت بی آبرویی غرب خیلی وقت است که از بام افتاده و همه حتی آنها که خود را به خریت زده اند هم می دانند چه خبر است و قضیه از چه قرار است و منظور از حقوق بشر و آزادی و دموکراسی و حقوق زنان و این دست عناوین کلی چیست و نیازی به توضیح اضافه نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتهی این وسط موضع گیری آنها که خود را به خریت زده اند در مورد قضایای اخیر جالب است. حمایت از این به اصطلاح تمدن رویی می خواهد شبیه سنگ پا و حماقتی مثال زدنی. آقایان و خانوم های روشنفکر دوره افتاده اند در روزنامه ها و سایت هایشان از سرمشق سخنرانی های مسئولان انگلیسی رونویسی می کنند برای ملت و به خیالشان که مردم هم مثل خودشان ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر آقایان عربستان حق دارد ارتشش را به بحرین بفرستد اما سوریه باید نیروی نظامی اش را در آب نمک بخواباند و در عین حال دموکراسی غربی سگش می ارزد به زندگی در ایران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://massir.persiangig.com/image/london-protest-2011.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بی خیال ... خبر دارید قبرهای بهشت زهرا را سه طبقه کرده اند؟!&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 14 Aug 2011 13:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>massir</dc:creator>
<guid>http://massir.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

