سانچو پانزاهای سیاسی
داستانش را که می دانید حتما. یار و همراه و خدمتکار دن کیشوت است. یا شاید هم بود. جناب سانچو پانزا را عرض می کنم خدمتتان. همانکه سوار خرش می شد و راه می افتاد دنبال این شوالیه متوهم و خیالاتی و اسلحه اش را می برد برایش. همان موجود کوچولو و تپلی که معمولا زیر سایه بزرگ دن کیشوت پیدایمان نیست و کمتر می بینیمش طفلک را. همان که دنبال دن کیشوت راه می افتاد تا او به رویاهایش برسد.حالا اینکه داستان بود و غیر واقعی. نمونه های واقعی اش هستند در این دوره و زمانه. نه تنها در این دوره و زمانه. بلکه همیشه بوده اند. شاید اگر نبودند، سر و کله چنین شخصیتی پانصد سال قبل در معروف ترین رمان اسپانیایی پیدا نمی شد. نه حتی آنجا؛ که شاید گوسفندهای قلعه حیوانات جورج اورول هم نقشی مشابه را بازی می کنند برای نویسنده که برای خودشان جایی باز کرده اند آنجا.
این شخصیت نماد کسانی است که دنبال رویاهای دیگران راه می افتند! حرف کمی نیست ها؛ یک بار دیگر بخوانید: "کسانی که دنبال رویاهای دیگران راه می افتند!" این گونه افراد از عناصر اصلی دموکراسی به حساب می آیند. کسانی که باید باشند تا کسانی که خود متخصص خوانده هستند بیایند و زمام امور مردم را بدست بگیرند.
سیاسیون دوست دارند کسانی مثل همین سانچو پانزای مذکور را داشته باشند که دنبال رویاهای آنها راه بیافتند. اگر هم نداشته باشند سعی می کنند بدست بیاورند چنین امتیازی را. نمونه معاصرش را در همین تاریخ سیاسی خودمان داریم. همان هایی که در سال های نچندان دور نقش وارد کننده فشار از پایین به نظام را در نظریه "فشار از پایین؛ چانه زنی از بالا" بازی می کردند سانچو پانزای عناصر سیاسی آن زمان بودند.
دانشجویانی که موظف بودند دانشگاه و به تبع آن مملکت را به آتش بکشند تا برخی در آن بالا به رویاهایشان برسند. ایفای همین نقش بود که کمر جنبش دانشجویی را شکست و قدر و منزلت آن را کم کرد. کسانی که روزی مستقل بودند و راه می افتادند و سایرین را راه می انداختند و پیش رو بودند کارشان به جایی رسید که تحکیم وحدتی بودن شد یک فحش سیاسی!
همین قضیه حمله به سفارت انگلیس توسط دانشجویان را هم از جهاتی می توان در همین راستا دید. شاید از نظر مجریان این قضیه و یا ناظران بی طرف! کسی مثل من که فوقش دو سه سالی در دانشگاهی در منتهی الیه شمال غربی کشور سابقه فعالیت در انجمن اسلامی دارد حق اظهار نظر در این قضایای کلان را ندارد و به قولی این فضولی ها به من نیامده که در مورد جنبش دانشجویی اظهار نظر کنم. اما چه می شود کرد؛ احساس خطر می کنم!کمی الفاظ و اشارات و تمثیل های اصلاح طلبانه در متن دارد زیاد می شود. ولی نگران نباشید. خبری نیست. قضیه اصلا اعتراض به قطع رابطه با انگلیس نیست چرا که این قطع رابطه به هر حال جای خوشحالی دارد. مشکل از آنجا رخ می نماید که عده ای که از آنها انتظار می رود تصمیم ساز باشند به دنبال تصمیمات دیگران می دوند. کسانی که از پشت پرده ماجرا خبر دارند بهتر می توانند تحلیل کنند ولی ظاهر ماجرا هم خیلی موجه نیست.
سالهاست یکی از اصلی ترین شعارهای جنبش دانشجویی استکبار ستیزی است و هیچ عمل خاصی در این رابطه از آنها دیده نمی شود. تنها تجمع های گاه و بیگاه جلوی سفارت که البته اصلا چیز بدی نیست ولی ناکافیست. هیچ فشاری به مراجع قانونی و ظاهرا انقلابی وارد نمی شود. حتی هیچ درخواستی. و به یکباره پس از تصمیم مجلس، حمله به سفارت انگلیس!
رد پای سانچو پانزاهای کوچکتر هم در همین قضیه دیده می شود. تشکل هایی که موج حمایت از این حرکت را به راه انداختند و تجمع برگزار کردند و بیانیه دادند. چرا تشکل های دانشجویی در جای جای کشور باید حمایت از اتحادیه های دانشجویی را به عنوان یک فریضه برای خود بدانند و همیشه پا جای پای اعضای اتحادیه هایشان در تهران بگذارند؟ اصولا این اتحادیه های دانشجویی هستند که هویت خود را از تشکل ها می گیرند و نه بالعکس. تشکل ها باید با استقلال فکری خود و با تفکر بومی خود و با نگاه به اصول و معیارهای اسلامی و انقلابی اتحادیه ها را از انحراف حفظ کنند.
اینها اصلا نشانه های خوبی برای جنبش دانشجویی نیست. سرنوشت تحکیم وحدت برای جنبش دانشجویی باید به عنوان یک تجربه تلخ همیشه جلوی چشم باشد. تحکیم وحدتی که به دنبال برآورده کردن رویاهای سیاسیون و به تبع تصمیمات آنها حرکت کرد با وجود تمام افتخارات و تاثیرگذاری های مثبتش در نهایت نابود شد.
نوشته شده توسط داریوش زمانی| نظر مثبتتون چیه؟ | ©

